دیگر بار درختی بشو اگر صدای ریشه آن تبر نیست .آن که درخت بکاشت ریشه در روح دیگری همی کند که ببار آورد زندگانی,ما سمفونی عشق را بکاشتیم و نهال های آن نوبرانه ای عاشقانه هست.زمین وسعت دلتنگی آدمهاست.شاید این قصه نوشته ای خواناست.زندگی آنقدر وسیع بود که خود را میان شاخساران آرامش گم کردیم.زندگی شهری ما بعد درون آهن زنگی.آجرک های رنگی.میان بوته ای پر از دلتنگی.

(از اینجا که من میبینم)
دور میدانی که تمام بلوار رو پیش روم میزاشت ایستاده بودم، انگاری که سالها بود که گم شده بودم.
حرفها رو میشنیدم و صدای بوق های ممتد تاکسی ای که داشت با بوق مسافر رو قبل از اینکه بخواد مسیرش رو بفهمه سوار میکرد.همه ی اتفاقات ساده پیرامونم داشت خیلی عادی اتفاق می افتاد.ولی حضور خودم رو اونجا احساس نمیکردم،آدمها از کنارم میگذشتند،گاهی آرام و گاهی کمی تند و خیلی تندتر همه در پی هم میرفتن.چراغ زرد ، چشمک زدن چراغ راهنما و اتومبیل سفید رنگ پارک کرده در کنار توقف ممنوع.پسری تخمه هایش را از جیب شلوار پارچه ای مشکی اش در می آورد،بعضی موقعا دانه دانه میشکند و بعضی وقتا مشتی تخمه را میجود و دوچرخه ای که لاستیکش متوقف شده در رکاب نیمه بالا و پائین پسری که دلش کمی آرامش میخواهد با نگاه هایش و تخمه خوردنش معلوم میشود که از خانه اشان در همان اطراف و کوچه ها بزور خودش را رسانده به سر چهارراه تا کمی تفریح کند.سفری که برای او بسیار جذاب است، نگاه هایی که با کنجکاوی تمام مغازه ها را میپاید جگرفروشی و سوزاندن چند دانه تکه ریز شده چربی و بلند شدن بوی آن.و مغازه قهوه خانه کوچکی با چراغ قدیمی لاستیکی که دور خورده ومهتابی شده برای دادن نور و ظرف های تخم مرغ و املت و چای.اتومبیل توقف کرده در مقابل تابلوی پارک ممنوع ،به شکل بسیار ساده ای جریمه شد و راننده ای مدام سرش را در جوی آب میبرد و بالا میاورد سرش را با دیدن پلیس و برگ جریمه یدفه حالش خوب شد و با سرعت هر چه تمامتر با دویدن از روی مانع های چیده شده در پیاده رو خودش را به خط جریمه رساند و برگه ای را برای برنده شدنش در این مسابقه دریافت کرد و اشک شوق از برنده شدنش ،انگار که دلش میخواست همانجا به ایستد و چند دقیقه به حالت رقص برگه را به همه نشان بدهد که دیگر بالا و پایین کنار جوی آب نشیند و بیاورد هیچی را بالا و فکرش که قرار بوده مسموم شود را فراموش کند.بعد از فاصله گرفتن مطمئن از پلیس از کنار پسرک رد میشود و چند انتقاد سیاسی اجتماعی را به حالت بسیار مودبانه و گفتمانی با پسرک رد و بدل میکند، آنقدر که لپ های پسرک سرخ میشود و قرمز از این فعل و انفعال مجانی و اینکه دیگر لازم نیست با تمام قوا پا بزند و نرسیده به بن بست دو دسته ترمز کند تا استرس سرعت ،حال تمام شهربازی های نرفته اش را به او بدهد.و اتومبیلی که دیگر کنار تابلوی توقف ممنوع نیست.پسرک با دوچرخه اش کم کم آرام آرام نیم پا نیم پا خودش را به در قهوه خانه میرساند و مستقیم زل میزند به چشم مردی که دارد یک ظرف نیمرو را با چای میخورد آنقدر خیره میشود که مرد کله اش را به سمت دیگری میچرخاند. نا امید از مرد نیمرو خور به سمت جوانی نگاهش را میبرد که دارد یه ظرف املت ربی را با واژه ی املت با گوجه بدون گوجه میزند پشت سر هم لقمه بر اندام 40 کیلویی اش و نگاهی که اصلا از ظرف برداشته نمیشود تا به پسر بیفتد و ته ظرفی که دارد کنده میشود از اسکی نان در تمام شدن ها انگار پسر لاغر اندام علاقه شدیدی به رقص نان و باله در ته ظرف دارد.
پسرک دوچرخه بدست پس از نا امید شدن از تک تک مشتری ها و فن نگاه فیتیله پیچ کن لقمه ای و حتی ظرفی دست در جیبش میکند و یدفه بیرون میکشد دویست تومانی مچاله شده اش را آنقدر که هیچکس نگاهش نمیکند.ولی در برابر خودش این کارش مثل در آوردن اسلحه برای دوئل میماند،دوئلی سخت در برابر منویی که با پول او رقابت میکند.
آرام آرام به سمت کافه چی حرکت میکند آرمشی قبل از طوفان نگاه های کافه چی،پیرمرد کافه چی تند تند چای میریزد و تخم مرغ میشکند و نیمرو میکند،یه ظرف کوچک رب و یه قندان اختصاصی نیمه پر و دسته های اسکناس هزار تومانی در جیب پیراهنش دسته هایی که همشان در هم پیچیده با کشی به حالت جمع در آمده اند برای تفریق آخر شب.پسر آرام آرام دویست تومانی را به پیرمرد نشان میدهد و پیرمرد که کم کم متوجه حضور پسر میشود و پول او و گرفتن پول و دادن یه آدامس از روی میز قدیمی اش پسرک فقط نگاه میکند.نگاهی به ظرف های نیمرو و املت و دیزی هایی که دارند برای نهار ظهر مشتری ها آماده میشوند و چند جعبه دوغ آبعلی شیشه ای که در حال چیدن توسط شاگرد مغازه به بهترین شکل ممکن چیدمان در حال انجام شدن است.
وقتی دقیق میشوم دیگر خبری از پسرک نیست و دوچرخه ای که انگار آب شده است در کوچه پس کوچه های پنهان از دید من.کمی راه میروم و دیدم را به آن سمت چهارراه میدهم سمت های مختلف اصلی ها و فرعی ها چهارراه و اتومبیل ها، کوچه های پنهان و آشکار تا نصفه.
پیرمردی با یه کیف و کلی پوشه در دست دارد به داخل کتابفروشی گوشه میدان اول خیابان روبروی آبمیوه فروشی میشود و زنی که از دیدن کتابهای پشت ویترین سیر نشده داخل مغازه میشود داخل همان خیابان دعوایی سر پارک کردن خودرو به راه افتاده است.لگد های پشت سرهم به سپر پراید و چند مشت از طرف صاحب خودروی مقابل یعنی سمند برای جبران خسارت های احتمالی و هجوم کسبه برای دیدن دعوا و شاگردانی که مجبور به ایستادن و دیدن از راه دور میشوند بعضی ها جدا میکنند و بعضی ها نگاه میکنند و بعضی ها تحلیل میکنند مسائل اجتماعی و توقف و پارک کردن را، و پایان دعوا با حضور یه ریش سفید بدون کروکی و اورژانس و رفتن همان پیرمرد آهسته به گوشه ی دیوار.
می نشیند و جعبه ی قرصی را در میاورد و مدام دهنش و فک هایش را به هم میفشارد و یه لیوان آب که بچه ای آن را به او میدهد.با دیدن همان پسر بچه لبخندی ناخودآگاه بر لبم مینشیند انگار از کوچه پس کوچه ها دوباره در آمده و دوباره جلوی من ظاهر شده بود.پیرمرد لیوان آب را میگیرد و به پسر شکلاتی را میدهد.مشتری های دیزی که عمدتا از مغازه هایشان دل کنده اند به سمت قهوه خانه میروند.سرم گیج میرود آفتابی سوزان مستقیم به سرم نور افشانی میکند.
بدجور گرسنه شده ام پا میزنم تند و تند تر انگار سوار همان دوچرخه شده ام دست بر جیب میکنم و 2000تومانی را برای خرید ساندویچ کالباس به فر کار اغذیه فروشی گلها میدهم یه ساندویچ 2 نان کالباس با نوشابه ، فضای داخل مغازه حالم را بد میکند گرمایی همراه با باد پنکه ای که بیشتر گرم میکنه آدم را از بادش.
بیرون میزنم تا شاید پسر بچه را ببینم و نصف ساندویچ را به او بدهم.با دیدن او و آن صحنه حالم بد میشود و ساندویچ از دستم می افتد داخل جوی آب پسر بچه را اورژانس میبرد و دوچرخه ای که حسابی از هم پاشیده است.نزدیک میشوم دوچرخه درست در کنار خیابان روبروی قهوه خانه افتاده است.پیرمرد قهوه چی 200تومانی را به روی دوچرخه می اندازد که راننده ای میگوید به او که نندازد چون پسر بچه خوشبختانه زیاد کاریش نشده است.پیرمرد دست به آسمان میبرد و چند بار خدا رو شکر میکند و به سر کارش بر میگردد و چربی ها را داخل فریزر میکند و پشت میزش مینشیند.
من هم قدم هایم را تند و تندتر میکنم و به ساعت نگاهی میکنم ساعت پنج عصر است باید خودم را به قطار ساعت پنج و سی دقیقه برسانم و به شهرمان برگردم.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
اردیبهشت ماه-1394

سعی ما بر جهان نمود بر خوش بینی با تفکر صحیح و بردن بینش بالا در انسان هست.و بعد دگر ایجاد کوه نکردن بلکه ایجاد در لحظه بر آنچه ایجاد آن چرخه را بهم نزند بلکه به قبل آن برگردد.و ضرر نداشته باشد زیرا حس مسئولیت یک درخت زنده هم ارزش والا دارد. و در این ارزش نه مثل انسان بلکه در خود وجودیت مفید بودنش هم به همان صورت اید. و اگر که تا نماند از آن نظری خواست حکمت خدا هست در آن نظری.اما مهم حفظ چرخه طبیعت هست در آنچه حکمت رکن اول تمام عقاید هست.یعنی اینکه حال به هر منظور اول در همان هم اسم بردن هست و حالا آنچه در جلال دادن باشد جلال یابد در او.پس مسئله زنجیره محکم مهم هست.که در آن چرخه مفهوم یافت شود.حال شما نگاه کنید در تاریخ چه کسانی بودند که چگونه بودند و بعد چه شدند زیرا مایه آن در انها بوده گناهکار بودند اما رسول شدند مثل متی که گناهش در خدمت هرود بود و باجگیری.شد متی رسول نویسنده وحی انگیز انجیل متی از قوت روح.درش مایه نور بوده یک روشن کننده میخواسته.لجوج بودن بدست.مثل پطرس که انکار کرد بعد جانش را داد . یا اول ان مشغول کار خود بود.مریم مجدلیه از آن وضع شد به وضع قدیس چقدر ارزش دارد یک شخص را به جای نابود کردن به شرط آنکه واقعن لجوج نباشد رساند به آنجا این هنر مردان خداست.لجاجت افرادی بودند که خود در آن لجاجت مردند.میگفتند عیسی با گنهکاران مینشیند بلد بود چکار کند. بلد بود چگونه راه بیاورد مثال افراد صالح که بتوانند بجای تخریب راه بیاورند.اینقدر مثال افرادی که بد بودند خوب شدند زیادست که خیلی نام بردنش زیادست.اما حفظ آن مهم هست حفظ خوب بودن.و مایه درون انسان باشد زیرا افرادی در همان زمان ها بودند که از حیوان وحشی وحشی تر بودند و اگر آنها را مقیاس در یک حمله کنید حیوان وحشی عقب میکشد و میگوید این آدمی هست. پس مراتب روحی فرق دارد.

پرنده اگر پرواز کردن را بیاموزد آن موقع وسعت جهان او قفس نیست.جهان او وسعت پهناوری میابد.
قفس ذهن ما مثال پرنده ایست که اگر بسته باشد وسعت نیابد اگر در این قفس در را بگشایی وسعت یابی و پرواز را یاد بگیری خوب خواستن را بلد بشوی.دعای خیر کردن را.لعنت و نفرینو آه و ناله سوزاننده هست.زیرا ما فکر میکنیم باید حرف بزنیم .اما خدا حرف نزدن شما را هم میداند.
آنی که تهمت بزند آنی که به دیگری مارک بد بزند آنی که دیگری را سیاه بداند خودبرتری میخواهد آیا.یا بر طرف کردن سیاهی درون آن شخص را با بذر نیکو بخواهد.
اگر شما پر پروازتان را به خدا بدهید خدا شما را بلند میکند.اما اگر پر پروازتان نباشد شما باید درون سازی کنید.
امواج منفی امواجیست مضر.امواج مثبت امواجیست در روشنا بخشیدن.
روشنایی ببخشید . زیرا آنی که روشنایی دریافت میکند . دیگری را روشن میکند.
آنانی که زنجیره انسانی را بگسلند و خراب کنند. اگر زنجیره محکم باشد قطع نمیشود.
زیرا چرخه امورات صرف دنیوی و فاصله طبقاتی از همه لحاظ از نظر سلامت.زندگی.و حقوق انسانی. این چرخه سرمایه داری جهانی
انسان معنوی و خداجو را و انسان ها را میخواهد در چرخه ماشینی کند.روح انسانی را بکشد و جای آن اثاث دنیوی را پر کند.
و اساس اصلی او را از بین ببرد زیرا در آن اثاث.حسادت.غرور و برتر بینی رشد میکند و اما در چرخه معنوی و خدایی چرخه هر کاری برای رضای خدا انجام میشود.
تا جایی که از مدیر تا کارگر ساده ارزش یکسان در آن پیدا کند کارفرمای خوب کارگر را آنچنان بسازد که کارگری دست کارگر دیگر را برای کار کردن برای رضای خدا بجوید.
ارزش دیگری به وسعت نه رنگ و نژاد و زبان بلکه ارزش انسانی فرا دید تبعیض.تا هر کسی ارزش درونش زنده شود و هر کار مادی هم جنبه معنوی و رضایت خدایی بگیرد . زیرا خواه ناخواه جهان زمینی مادیست اما همین مادیت هم میتواند در چرخه خدایی آن وجه درستش را بگیرد.هر کسی با هر شغلی و هر خدمتی و هر کاری میتواند بذری نیکو باشد.


قضاوت سریع و ناشیانه یعنی من دیگری را بر حسب ظاهر و رفتارش قضاوت کنم. قضاوت حکیمانه یعنی من حکمت هایی که خدا به او میدهد را درک حس کنم با حسی که خداوند به ما میدهد.
حس انسانی باید از حس تمامی موجودات دیگر برتر شود زیرا انسان اشرف مخلوقات هست.
اما غرور و تکبر مایه آفت آن است.
اما همه را در ید قدرت خدا دانستن یعنی من انسان زمانی به قدرت معنوی میرسم که خدا اندازه من را بداند و در همان اندازه به من قدرت دهد.
پس صبر.صبوری.تلاش برای هدف اصلی.تلاش برای خدمت به بشریت یعنی من در حد هر توانایی مالی و زندگانی و امورات به همان اندازه ها کوشا باشم تا خداوند درهای بزرگتری را بگشاید.درهای زیادتری که خدمت به بشریت باشد وقتی شما دوست داشته باشید خدمت کنید تا دیگری درد شما و مشکلات شما را نداشته باشد در ورطه آزمایش خدایی خداوند هم وسیله آن و حرکت آن را برای شما میگشاید .سختی را تحمل نکردن.یعنی من فکر کنم به زور باید در راحتی بشوم. فواره بالا رود پایین هم می آید و اما آنچه بنیادش با درستی و سختی بالا رود اگر آن را نگاه دارد به کمک خدا خداوند او را مستحکم میکند که بماند.
اما اگر این بالا رفتن سخت هم بد شود فرو میریزد. زیرا در هر جایگاهی هستید اول خدا را در نظر بگیرید تا خداوند شما را مستحکم و عاقبت بخیر کند.
