/منم پاییز تویی رویش فصلی چون بهاران/
مثال برگی چو پائیزم
غم انگیزم چو دریایی چه شور انگیز منم موجو تویی صخره
منم پاییز تویی سر سبزی دشتی دلنگیز منم خورشید تویی ماهم
منم نامه بر دلها تویی نامه نویس عشقها
چو عشقی دریایی چو بارانی تو انگیزش رویایی
منم فصل خزان زندگی تویی چون گل گلستانی تویی چون گل به بارانی
تویی نورو تویی عشقو تویی شورو منم غم انگیز ترین پاییز
بباران باران عشقی شو به این بیابان غم آن در انگیزش من حاصل رویش شو چو فصل بهارانی
حسام الدین شفیعیان

/قصه شب/
منو ماه و قصه شبو شب زده باز تنهائیم
دیوار شهر بلند ما چقد کوتاهیم
شبو خط شکستن به صبح باز ما را ببرد با خود بی من زخودی
من خود خود شکن از خود بیخود زدرون قفسی
باز تبر زفعلو زماضی بعید
ساختن فردا با مثنوی زندگی از شب شکنی تا خود صبح
قصه شب غزلی تا دل صبح
ما در بارگه مسیر طوفان افتیم
هم کشتیو هم ساربان ها سازیم
باز قصه تب طوفانی زده طوفان زشعرم دل دریایی زده
باز جمله زفعلم پیدا
حال اندر دل من غم شیدا
مرگ دروازه قاپیدن جسم
روح خسته زجسمی خسته
شب همه شب شکن سد بدلت
که به دریا بزنی در به دلت
اینجا هوا میل شنفتن دارد
قصه شب همی فعل نبردن دارد
با دل من همی تار شنفتن دارد
شاعر-حسام الدین شفیعیان

قبل پرواز ها خون جگر خوردن ها
حجم قفس درون تنهایی آدمک ها
انگار زمین مسیر چراغانی خالی بود
نبودن آدمک ها کنج دیوار ها
آدمک ها در بر رویا میکشند قصه دراز خود
اما راوی خواهد گفت قصه های مرد درون آدمک ها
هر چند جوری که جهان دگر اما اگر نیارد برای قصه ای
نحوه ای که میکند قصه را روایت برای فردا ها
هر چند حجم دیدن بسیار زیاد بود دیدن با او
حیرت از این دیدار کنیم روایت ها
مردی در کنج واژه ها جای دارد
پنهان اما نمیتوانند رد روایت ها
آنگونه که دیگر کمان هم شکند اما راوی هست درون کلمات پنهان ها
حسام الدین شفیعیان

من با قافیه ها هم وزنم
یک مصرع پر حرفم
من قافیه ی سرگردان بی حرفم
یک سبد شعر پر دردم
جایی در اخر بیت ها یا یک مثنوی پر از خار برگم
اخر خواب ها
یا اول سپیده ی صد برگم
نشسته بر تاج رنگین کمان
یا شیرازه ی ریشه ای پر دردم
کنج گنج تو یا روی طاقچه بی برگم
درخت تنومند کاغذ شده ی این برگم
سفرنامه ی تو شاید این قصه ی صد برگم
توی دفتر خاطراتت پر سکوتو بسته از دردم
حسام الدین شفیعیان

چیزی نمانده است که برایت مرحم بشویم
شاید این شعر برای پرنده ماتم بشویم
تنها انسانی که درخت تنیده در خود شکسته از تاریخ
شاید این قصه را سروده ای بخواند برای جهان غمگین
قصه خود گویا بود اما خواب
شاید کسی کند این قصه را روایت برای فردا...
حسام الدین شفیعیان
